![]() |
فرمانده شجاع و بی ریای جبهه ایلام
محمدجواد آهن چی گفت: او آرام بود و من مضطرب. دستم را به پایین تر کشیدم. پهلویش از ترکش خمپاره پاره شده بود، چیزی نگذشت که اکبر در بغل من شهید شد. یاد حرف آن روزش افتادم، گفتم اکبر همه بچه ها و رفقای همدانی، سرپل ذهاب اند بیا ما هم برویم آنجا. گفت: امام سجاد (ع) وقتی می رفت به نیازمندان کمک کند ناشناس می رفت، اینجا هم این جوری است. بگذار کسی ما را نشناسد. |
| x □ - » |